آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

ارامــــــــــــــــــــــش

1391/5/25 0:19
نویسنده : شهرزاد
326 بازدید
اشتراک گذاری

اره

وقتي بهش فکر مي کنم

نفس عميقي مي کشم و اروم ميشم

فکر کردن بهشو دوست دارم

اما فقط توام باشي

بدون تو نميتونم

نميتونم تصور کنم کسي نباشه

کلاس ببرت

بهت برسه

حمومت کنه

نازت کنه

هر چند ازم دور ميشي گريه نميکني

يا به قول دکترا منو نميشناسي

اما دلم نمياد زير دست نامادري بزرگ شي

همه اونايي که ميميرن خيلي زود فراموش ميشن

خاصيت زندگي اينه مادر

بخاطر همين اصلا نگران پدرت نيستم

تنها نگرانيم تويي و عزيز جون و خاله و بابا جون

بخاطر همين چند وقتيه همه ي ارزوم مردن من و تو باهمه

حتي فکر کردن به اينکه با هم نيستيم بهم ارامش ميده

خيلي دوسش دارم

شايد خيلي ها دوسش نداشته باشن و وحشت داشته باشن اما من ندارم

 اينجا تنها جايي ست که ميتونم حس دروني و قلبيم رو بنويسم

چون کسي نيست که ناراحت بشه

پدر هم شايد کم به اينجا سر بزنه

بخاطر همين

خيلي وقته از خدا ميخوام

چند روزيه که ديگه انتظار خوب شدنتو نميکشم

شايد اينم يه جور رسيدن به ارزو باشه

اگه روزي اومد من نبودمو تو بودي

بدون مادر خيلي دوست داشته و همه دغدغه اش تو بودي

بدون مادري خودشو فراموش کرده بود و هيچ چيزي تو دنيا براش لذت نداشت

تنها دلخوشي اين روزام خنده هاي تو بوده و بس

اين چند روز همش به عمو قاسم ميگم شفاعتم کنه

و با هم بميريم

چون شهدا خيلي نزد خدا عزيزن

هر روزي که تو رو ميبرم کلاس

اشهدم رو ميخونم ميگم اگه خدا خواست منو به ارزوم برسونه اماده باشم

ديروز وقتي شنيدم زلزله اومده  اذربايجان

گفتم خوشبحال اونايي که رفتن

راحت

سبک

اروم

بي غصه و دغدغه

کاش ميشد من و تو هم يکي از اونا بوديم مادري

اين دنيا ارزش زندگي کردن نداره

هرکي زودتر بره بارش سبکتره

دوست دارم ماماني قشنگم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

شادي
29 مرداد 91 5:05
مســــــــــــتانه ! اين حرف ها چيه دختر ؟! چطور دلت مياد آخه ؟! نميدونم چي بهت بگم !
شادي
29 مرداد 91 5:07
راستي خدا رو شكر براي نوار مغزش ... خيلي خوشحال شدم . تو 2 تا پست اول نتونستم كامنت بزارم .
منا مامان الینا
2 مهر 91 11:52
سلام مستانه جان خوبی عزیزم؟ کامنتی که واسم گذاشته بودی را الان دیدم نمیدونم چطور اینهمه مدت نخونده بودم امروز امدم اینجا این متنی که از مردن و این آرزویی که نوشتی را انگار نوشته من و حرف دل من بود شاید درکش برای بقیه سخت باشه اما وقتی توی شرایطی باشی که بدتر از جهنمه و هیچ امیدی به آینده نباشه مرگ بهترین راه حل میتونه باشه
مامان ملیکا کوچولو
20 اردیبهشت 92 1:18
عزیزم،حق داری گلم.حق داری. تو یه مادری.مادر یعنی احساس. یعنی همه چی رو واسه بچه اش میخواد. تو هم داری میبینی جگرگوشه ات داره اذیت میشه. این خیلی سخته.بمیرم برا دوتاتون.خانومم،توکل کن.میدونم هرچی بگم تسلی دل زجر کشیده ات نمیشه اما بازم مینویسم که بدونی مثل یه خواهر غمخوارتم و انیتاتو خیلی دوست دارم

کاری جز این ندارم عزیزم
اما سختر از همه اینها اینه که
هر روز به جای دیدن یه روزنه امید
از خودتو و زندگیت حالت بهم بخوره
همیشه دعام این بوده که خدا برای دشمنم هم این روزا رو نیاره
از بس که سختیش جان فرساست
میبوسمت
yalda
8 تیر 92 20:16
kha ba kardamoda b doozorge naomid nabash az tahe del